برداشتن قدم هاي بزرگ در
زندگي...
.
.
.
.
پاره شدن شلوار را در پي دارد!
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت
9:43 توسط چشم به در| |

از بس شیرین شده ام میترسم شکرک بزنم !
نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت
19:43 توسط چشم به در| |

من اسیر درد اون افسانه ی پر کشیدنه من کویر و اون به زیبایی خوشه چیدنه یه شب مثل افسون عطر او از افسانه ی معبدا میاد زمین زیر پام آسمون میشه به مهمونی دل خدا میاد گاهی دوره گاهی قصه های غروره گاهی نوره گاهی بارش ابر دوره همه هستیه همه مستیه تو دستای من جام آخرینه تو خاموشیم فراموشیم طنین یه آواز دلنشینه با افسون چشمای مست او به چشمم شراب آشنا میاد برام قصه ی روشناییه که از صبح آیینه ها میاد
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت
22:9 توسط چشم به در| |

خوب که نگاه کنی هیچ جایی برای من خالی نکرده ای. می دونی چیه : از شدت بی جایی با بی وزنی همه ی فضانوردان همدردی میکنم !
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/16ساعت
12:42 توسط چشم به در| |

دهقان پیر با ناله می گفت :ارباب ! آخر درد من یکی دوتا نیست . با وجود اینهمه بدبختی نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم چپ آفریده است ؟! دخترم همه چیز را دوتا میبیند ! ارباب پرخاش کرد که بدبخت!چهل سال است نان مرا زهرمار میکنی ! مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم چپ است ؟! گفت :چرا ارباب دیدم ..اما.. چیزی که هست دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دوتا میبیند و لی دختر من اینهمه بدبختی ها را ... . کارو .
نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت
12:40 توسط چشم به در| |

قاط زدن مخ = درد پشت گردن قاط زدن دل = درد جلوی گردن
نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت
20:2 توسط چشم به در| |

فکر کردن با قلب یعنی ریسک ! . اما وقتی با مغزت فکر می کنی و می بینی قلبت راس میگه ..
نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت
14:5 توسط چشم به در| |

بعد از مدتها .. این روزها من و خدا آشتی کرده ایم . من میگویم و او می خندد .
نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت
13:46 توسط چشم به در| |

تا زندانی نباشی درد زندانی را نمیفهمی تجربه = درک متقابل تا عاشق نشوی درد عشق را نمیفهمی عشقت = درک من (پس از سالها )
نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت
12:55 توسط چشم به در| |

میگذرم تنها _از میان گلها _گه ز گلستانها _گه به کوه و صحرا _تازه گلی سر راهم _گیرد و با من گوید محرم راز تو کو ؟ _خار رهی به تمنا _ دامن من بگرفته _کان گل ناز تو کو ؟
نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت
16:44 توسط چشم به در| |

دیشب خواب دیدم در آستانه ی اون دنیام ..تنها چیزی که منو به این دنیا پیوند میداد پسرم بود .. خواستم به عقب ( این دنیا ) برگردم ولی صدای پسرمو شنیدم که منو صدا می کرد چقدر آروم شدم وقتی دیدم اونم همرامه و ازش جدا نمیشم .. چقدر بد شد که همش خواب بود .
نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت
12:13 توسط چشم به در| |

تو آسانی ... چرا اینقدر به خودم سخت گرفتم ؟
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت
17:57 توسط چشم به در| |
